ابوالفضل بیهقی مورّخ، ادیب، نویسنده و پدر نثر پارسی

سمن انجمن یادمان ابوالفضل بیهقی پدر نثر پارسی

ابوالفضل بیهقی مورّخ، ادیب، نویسنده و پدر نثر پارسی

سمن انجمن یادمان ابوالفضل بیهقی پدر نثر پارسی

غرض من آن است که تاریخ پایه ای بنویسم و بنایی بزرگ افراشته گردانم، چنان که ذکر آن تا آخر روزگار باقی ماند.
غرض من از نبشتن این اخبار آن است تا خوانندگان را فایده ای به حاصل آید و مگر کسی را از این به کار آید... و هرکس که این نامه بخواند، به چشم خرد و عبرت اندر این نامه بنگرد، نه بدان چشم که افسانه است.
اما براستی ابوالفضل بیهقی به عنوان یکی از برجسته ترین تاریخ نگاران تمامی ادوار ایران درباره تاریخ چگونه می اندیشید؟ از منظر او، اهمیت و فایده تاریخ چه بود؟ به باور وی، رسالت تاریخ را در چه مواردی باید جستجو کرد؟ در این کوتاه سخن، بنابر آن است تا پاسخی روشن بدین پرسش ها و سوالاتی از این دست داده شود و بدین طریق از ذهن تاریخ نگر این تاریخ نگار پرآوازه، آگاهی بهتری یافت.
اول آبانماه روز ملی ادیب شیرین سخن ، تاریخ نگار منصف ،حقیقت گوی عادل و پدر نثر پارسی ابوالفضل بیهقی گرامی باد. نویسنده: رضا حارث آبادی 09122042389 -09193060873
تلگرام Rezabeyhaghi@

کلمات کلیدی

تاریخ بیهقی

ابوالفضل بیهقی

اول آبان روز ملی ابوالفضل بیهقی

تاریخ بیهقی این مکتوب یال افشان جاوید

ابوالفضل بیهقی استاد مسلم نثر فارسی

روستای حارث آباد سبزوار زادگاه ابوالفضل بیهقی

رضا حارث آبادی

محمود دولت آبادی رمان نویس برجسته سبزواری

محمود دولت آبادی

روستای حارث آباد سبزوار

بیهقی

abolfazlbeyhaghi

abolfazl beihaghi

معلم شهید دکتر علی شریعتی

معلم شهید دکتر شریعتی

مجله اینترنتی اسرارنامه سبزوار

روستای حارث اباد سبزوار

حسین خسروجردی نویسنده معاصر تاریخ وادب فارسی

حسین خسروجردی نویسنده توانای معاصر سبزوار

حسین خسروجردی رمان نویس بزرگ سبزواری

اول آبان ماه روز ملی ادیب شیرین سخن

اول آبان روز نثر فارسی و بزرگداشت ابوالفضل بیهقی در سبزوار

تاریخ نگار منصف

تمین همایش ملی بزرگداشت ابوالفضل بیهقی پدر نثر فارسی

تاریخ بیهقی‌ و تأثیر آن بر ادبیات امروز

روستای حارث اباد شهرستان سبزوار زادگاه ابوالفضل بیهقی

اول آبان روز ملی نثر فارسی و بزرگداشت بیهقی

سبزوار

مجله اینترنتی اسرارنامه

تاریخ بیهقی تصحیح دکتر علی اکبر فیاض

پیوندها

۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

در روشنایی های اتاق تاریک

آشنایی با محمود امیری عکاس برجسته ایران

آشنایی با محمود امیری عکاس برجسته ایران

آقای محمود امیری یکی از هنرمندان برجسته سبزوار در عرصه عکاسی است که سابقاً در این شهر  به فعالیت های تئاتری نیز مشغول بوده است، اما اینک سالهاست که به صورت حرفه ای به عرصه هنر عکاسی وارد شده است.

آقای حسین خسروجردی نویسنده توانمند شهرمان در اقدامی قابل ستایش برای شناساندن این هنرمند سبزواری به مخاطبان گرامی این مجله، به بازدید از سایت محمود امیری پرداخته و با نگارش ادبی خود بخش های مختلف وبسایت «روشنی های اتاق تاریک» را معرفی کرده است.

وقتی که با قلم یک هنرمند نویسنده به دیدار سرای اینترنتی یک هنرمند عکاس می روی ، حقیقتا از لطفی دیگر برخوردار است. انگار واژه ها هریک خود انعکاس آینه واری می شوند، از تصاویر پر رمز و رازی که دوربین هنرمند عکاس مشاهده کرده و به زیبایی به تصویر کشیده است:

در شناختِ عکاسِ برجستۀ ایران :

محمود امیری با عکس های خاطره انگیز شهر سبزوار و جهانی که بی انتها ست.

باز می کنی ، پنجره ای خواهد آمد با عکس هایی که روح بلورینی بر آن فلش زده است تا تو را به گالریِ زیبا و سرشار و متنوعی دعوت کند که موضوع و مضامینِ آن ، هُنرِ زندگی ست . یک سفر معنوی که آدمی را به طلعتِ صُبحد مِ طلوعِ آفتابِ هُنر ، می برد . سایتی که می خواهد شخص را با روشنی های اتاقِ تاریکِ دوربینِ عکاسی ، آشنا بسازد و بعد تو را در مجاورتِ جان شیفته ای قرار بدهد که محمود امیری نام دارد .

با عکس ها و پُرتره هایی که از بدایت و نهایتِ عشق ، سخن می گوید . هُنر وَری بیقرار ، ایستاده در مَرزی که باروخ اسپینوزا فیلسوفِ هلندی ، آن را نامتناهی دانسته است و بر آن است که : باید همه چیز از نگاهِ این نامتناهی دیده شود . و تو می نگری به عکس هایی که از دوربینِ مآل اندیشِ او ساطع می شود با پشتوانۀ تفاهم و همبستگی و نمودی که بر جادۀ کمال کشیده اند . پُختگی و تبحُری که از تکاپویِ چهل سال عکاسی خبر می دهد و بیننده را از دروازه ای عبور می دهد که نظارتِ خردمندانه اش ، دفاع از آیندۀ بشر است .

 در ، وُرودیِ این سایت ، خودِ امیری ست که همچون میزبانی بی ریا و مُتبسم، به معرفیِ مختصر خود می پردازد و نگرنده را با اولین نمایِۀ شناختِ عکس و دوربین و انسان ، آشنا می سازد . صدایِ نا فذی که با عاطفۀ صمیمیِ زُلالِ خود می گوید : محمود امیری هستم متولد سبزوار که آشنایی با عکاسی را از سال 1351 آغاز کرده ام . تحصیلات را در رشتۀ عکاسی در مقطع کارشناسی و ارشد در دانشکدۀ هنرهای زیبا و دانشگاه تهران و دانشگاه هنر ادامه داده ام و سپس در نمایشگاه های فردی و گروهی و چاپِ آثار در برخی نشریاتِ عمومی و تخصصی قبل و بعد از انقلاب ، شرکت کرده ام . علاقه و تخصُصِ اصلی من ، عکاسی مُستند و پُرتره و منظره و صنعت است و سپس آقای امیری به دوربین هایِ کاریِ خود طیِ 40 سال می پردازد و از آن ها سخن می گوید و آنگاه در تقسیم بندیِ سایت خویش ، در بخشِ گالری ازموضوعات و مکان ها و آخرین عکس ها و همچنین عکس هایِ میهمان می گوید که می شود در بخش موضوعات ، به عناوینی همچون : پُرتره ، کودک، چوپان، خانواده ، جوان ، همدلی ، دوستی ، بازی ، نمایش ، تماشاگر، عکاسی ، گردِ هم آیی ، خواب، ارتباط ،جمعیت ، دست ، طنز ، شادی ، کوه نوردی ، تنهایی ، معماری ، منظرۀ شهری ،خانه ،مدرسه ، زندگی روزانه ،خیابان ، پیاده رو ، رَهگذ ر ،شب ، دیوار ، پنجره ، در، راه پله ،جاده ،منظره ، نهر ،دریا ، درخت ،گُل ، صنایع دستی ، صنعت ، کارگر ، رنگ ، مجسمه ،طبیعت بی جان ، سایه و ضدِ نور ، سکوت ،سرعت ، قدرت، چتر ، حیوانات و سگ اشاره کرد که مثلا وقتی که به عکس هایِ موضوع دوستی می نگری ، خود نشانه ای از صمیمیت و همدلی و هنجارهای خوبِ زندگی ست .

در موضوع شادی ، پسری را می بینی که شوقِ کبوتر او را آکنده از شادی نموده است . میوه چینان هم در یک چنین گرمای پر حس و عاطفه ای شریکند . یا حتی آن آفتابه به دست که به جوان دسپاچۀ منتظر نگاه می کند ودارد می خند د و یا دَ مِ دست ترین عکس هایی که دو دختر همشکل و همسان را نشان می دهد که با خنده های نازنینشان ، مویدِ این شادی هستند . و آن سوتر که موضوع خانه است واز متنوع ترین خانه های ایران حکایت دارد .
 

ازخانه هایی که در میان کوه های مُرتفع و سنگبار قرار گرفته اند یا قصرهایی که پُر از جلاجل و تفاخر و طمطراق هستند . از خانه هایی که سقفی چوبین و ساده دارند تا خانه هایی که زیر پنجره شان ، پر از گل های رنگارنگ است . و چگونه بگویم که بخشِ مکان ها خود دنیایی مُتکسر و وسیع و برازنده از دیدنی هاست .

 از یزد و شیراز و میبُد گرفته تا دورترین نقاطِ کویر ایران . از خا ر و توران تا الموت و عَلَم کوه و سپس پاریس و رُم و فلورانس و ونیز و کاپری ست ... همه سرشار از رُخ نمایی و شناخت و دیدار با بدایعِ محیطی و جغرافیایی هستند .

 عکس هایِ خارِ و توران ، خود پدیده ای غریب و ناشناخته ای ست که گویی در شطِ دور افتادۀ دنیا قرار دارد . از سنگِ گورِ جدا مانده از قبر تا نک درختِ تناورِ صخره های سخت که بر آن دخیل بسته اند . باید بیدادِ این وادیهایِ رها و زمخت و در عین حال بسیار سخت کوش را دیدکه زمین های قاچ قاچ و ترکیده دارند .

 باید به میبُد رفت و معماری و اضلاع و قوسِ ضربی های مردم آنجا را دید و به نمودهای این سرزمینِ اهورایی توجه کرد . مکانی پُر از نور و سَقف و آب انبار و کاروانسرا و خانه و کاشانه های قدیم که در پرتوِ مهربانِ آفتاب ، می درخشند و خویش را می نمایند . باشد که بدانیم و بیابیم که ایران کشورِ زنده و پایداری ست .

 با رنگها و ذوق و هنرِ ایرانی که بر هر چیز ، نجوایِ زندگی افکنده است . آرزوها در کویر ، همیشه همخوانِ خانه و معبر و دالان وسقفِ گنبدی و مناره و بادگیر های بلند می باشد . دیدار از عکس های دور دستِ این کویرها و کوه ها و سَریرِ ابرها ، خود یک تماشایِ افسون کننده و تماشایی و بدیع هستند .
 

 به امیری درود می فرستم که با این سایت خواسته است تا روحِ اثیری هُنر و رازِ جاودانگی ایران را به ما یاد آوری کند که بدین سان از طاق و سَقف و درخت و آب و آنسوتر، عَلَم کوهِ فرازمند می گوید و ما را در جلوۀ هزار نقش و مه بیز و ساکتِ آنها قرار می دهد و در ما ، جاری وساری می سازد . حتی عکس های اروپایی محمود امیری خود گویایِ تاریخ و تحول و تحرک و تعاریفِ روزگاری ست که می شود از دلِ آن به عصر نوزایی و رونسانسِ اروپا ، قدم گذاشت .

 می توان در قلمروهای شهرهایی که او از آن عکس گرفته است به تحولاتِ حیرت انگیز علمی وفنی و معماری و هنر و افزار و حفظِ آثار پی برد و از دلِ آنها به پاریس نگریست . به پاریسی که روزگاری قلبِ فرهنگ و تمدنِ اروپا بود با معماری و باغ آرایی و استحکامات و موسیقی و هنر و کلیساها و نحله های مذهبی و رجال نام آور و انقلابی که دورانِِ دردناک و خسته کنندۀ فودالیسم را به سرمایه داری رساند .

 انقلابِ توانمندی که به آن انقلابِ کلاسیک گفته اند و روزگاری ستارۀ درخشانِ آن ، ماکسیملین دو ربسپیر بود که سپیدۀ امید بخشِ عدالت را در آن دیده بود . و این مرد ، چه زود به دستِ خود انقلاب فرانسه به زیرِ تیغۀ گیوتین ، فرستاده شد !

 آری محمود امیری با دوربینِ خود، به درونِ این کاخ ها و این معماری های کمال یافته رفته است تا از سرشتِ حجاب هایِ نهانِ این شهر ، پرده بردارد و با ما از تفرعن شاهان و کشور گشایان بگوید که میوه های تلخ ایجاد کرده بودند . بگذارید با دوربین او به ایتالیا و شهر رُم برویم و این شهر را با دَ ر بارها و پاپها ببینیم . با پادشاهان و جنگهای بی شمارشان نظاره کنیم و سپس رُمِ تاریخی را با نوزایی رونسانس تماشا کنیم .

با سر گذ شتِ سولاها ، سیسرون ها ، کراسوس ها و نرون ها و نیز خاندان های بردۀ پلب و حملۀ بَربَرها به رُمِ غربی و زایشِ دولت های اروپایی . و دیگر اینکه بیاییم و از دیگر شهر هایی که امیری از ایتالیا برایمان به ارمغان آورده به سوی جنگ حهانی و سپس انقلابِ علمی وفنی با دامنه های حیرت انگیز آن برویم و به دگرگونی های آن چشم بدوزیم . و چنین است که در گذ رگاهی که این هنرمند ، ما را به کوهستانِ پاکیزۀ هنر خویش می برد ، باید به هر چیز از دیدگاهِ گستردۀ تحولات تاریخی و کشفِ بدایع و فکر و اندیشه ای نگریست که به آن ، هنر متعالی می گویند و دیگر آنکه برای شناختِ امیری ، باید او را در پیوندِ کار و تلا شی دید که عکس نام دارد . عکس هایی که در طول چهل سال از روشنی های اتاقِ تاریکِ دوربینِ او ، بیرون آمده اند تا ما را به منظر گاهِ عالمی ببرند که ، هُنر عکاسی نام دارد . این هُنر شکفته و همیشه باد .

سایت عکس های محمود امیری:                        www.mahmoudamiri.com

حسین خسروجردی

 اردیبهشت 1393 - مشهد

منبع:

http://www.asrarnameh.com/lifestyle.php?id=5075

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۱:۴۸
رضا حارث ابادی

دَمی با جلوه های ِ جانِ محمود دولت آبادی

به قلم استاد حسین خسروجردی

دَمی با جلوه های ِ جانِ محمود دولت آبادی

بعد از نوشتن (( افترا به بهار)) که گوشه ای از اعتبار جهانی محمود دولت آبادی است ، اینک به بخشِ دیگری از آثار و شخصیت این مرد بزرگ می پردازیم که چقدر دیر و چقدر کم الطفات و با تاخیر به او نگریسته ایم . تو گویی آن جلوۀ آرزو مند و شایسته را از یاد برده ایم . مردی که هنوز هم در میان ما مردم زیست می کند و در بودگاریش ، هنوز هم تجلیلِ شایسته از او به عمل نیاورده ایم و به صیانت و حفاظت از او نپرداخته ایم .

 نویسنده ای که قلبِ سلیمش همیشه برای ما می تپد و ما چقدر سخت از او غافلیم ! گویی که هژمونی متعارف زمانه ، ما را فراموشکار کرده است. باشد که در ترغیب و تذهیب و تکلیف خویش ، نوشته حاضر مجال و معارفۀ دوباره ای باشد در فراخنایِ نزهَت و توتستانِ آثارِ دولت آبادی و غُرفه هایِ غامضِ رنجِ او .

و اما دولت آبادیِ شهیرِ ما ،که با تلاش معرفتی خویش،شادی آورِ گلِ بوستانی است که به آن ادبیات داستانی ایران می گویند.و بگذارید تا در این ابتدای سخن ، هدف و تمام تلاش معرفتی ،فرهنگی و ادبی دولت آبادی را در ستایشِ آرمانیِ سرزمینش بیاورم که در آخرین کتاب خود ، نونِ نوشتن ، با کلام آرزومند و حماسی و دردباری بیان کرده است و می گوید : ای سرزمینِ من ، کدام فرزندها، در کدام نسل، تو را آزاد ، آباد و سربلند، با چشمانِ باورِ خود خواهند دید؟ ای مادر ما، ایران، جانِ زخمی تو در کدام روزِ هفته ، التیام خواهد پذیرفت، چشمانِ ما به راهِ عافیتِ تو، سفید شد. ای ما نثارِ عاقبت تو . و چنین است که دولت آبادی در شور و ثنای سرزمین آبا و اجدادی خویش با دلی گشوده در طلبِ خورشید سواران و حامیانی روان می شود که چه در گذشته و چه حال و چه آینده توانایی آن جان برومندی بوده اند که از آن ، زندگی سالم و آباد و آزاد بر می خیزد، و همین نکته است که خواننده را قدردانِ چنان نوشته هایی می کند که انگار به نجات آبروی از دست رفته ی آدمی برخاسته است.


بیایید قبل از هر چیز ، به سراغ شاهکار بی همتای دولت آبادی که کلیدر است برویم . همان شاهکاری که آرزویی است جدی برزندگیِ پایا وشکوهمند آدمی . وشگفتا که این آرزوی عظیم ، جز زبانی آزموده که فخر وصیقلِ هزاره ها وسده ها را دارد به هیچ زبان دیگری پایبند نیست. کلیدر در ارتباط با میراث دست نخورده ادبیات کلاسیک ، رَبطِ منطقیِ نثری خود را پیدا می کند. وبه اندازۀ کافی ازمایه های کهن بهره می گیرد وآن کوهه های پُر از لطف وزیبایی کلام را عرضه می کند. این استقبال وتمایلِ همه جانبۀ مردمِ ما به رُمان کلیدر، آن هم در طیف های گوناگونِ ملیت هایِ ما ، برای دولت آبادی به راستی یک اقبال بوده است .
اینک جای آن است تا مهمترین عناصر خلاقیت ونوشتن را اززبان خودِ دولت آبادی بشنویم که می گوید: درزمینه زندگی یک انسانِ خلاق ازنظر من ، عشق است که نخستین جلوۀ این عشق ، در ارتباط انسان با انسان مشخص می شود.اگر انسان نتواند به انسان عشق بَوَرزَد و او را بدون غرَض ومرض دوست بدارد وبا او احساس همدلی داشته باشد ، نه می تواند اثری هُنری بیفزاید ونه درچنین انسانی دلیلی برای آفرینش وجود دارد. من واقعا قبل از اینکه نویسنده بشوم یک انسان شیفته بودم . از کودکی به آدم خیلی توجه داشتم . آدم ها برای من خیلی جالب بودند نحوه شان ، قواره و منشِ شأن و سخن گفتن شان ، حتی من در کودکی و نوجوانی لحن بعضی از اشخاص را تقلید می کردم . چون خیلی به لحن ونحوه سخن گفتن آدم ها توجه داشتم من شیفته طبیعت بودم . شیفته اسب بودم .شیفته پرندگان بودم. شیفته آفتاب بودم شیفته زمین بودم. ودلم برای آبِ روان می لرزید . این شیفتگی در من از آغاز کودکی ، از وقتی دست چپ وراستم را شناخته بودم وجود داشته است وبعد از آن هم که دچار موقعیت هایی شدم که زخم پذیرفتم از این زندگی ، باز هم این عشق در من تغییر نکرد بلکه تکمیل شد برای اینکه خوشبختانه در آن وقت ها من با ادبیات و هنر (وعمدتا تئاتر)آشنا شده بودم وهنر وادبیات به من کمک کرد که به این زخمهایی که اززندگی برداشته بودم، به دیده اغماز نگاه کنم وبازهم بتوانم این مبحث وعشق خودم را نسبت به انسان زندگی وطبیعت نه تنها حفظ کنم بلکه سعی کنم که رشد وتکامل بخشم .

بنابراین چنین حس وعاطفه شدید نسبت به هستی زندگی وانسان وطبیعت در من امری آگاهانه نبوده بلکه در من از اوایل کودکی بوده است واین شیفتگی ها خوشبختانه زمینه ای بود که من بعدا بتوانم با برخورداری از آن ، آثارم را بیافرینم به خصوص باید بگویم اگر آدمی صمیمانه به زندگی دل نباخته باشد نمی تواند نیک وبد آن را درذهن وجان خود نقش کرده باشد. دلباختگی به هستی و زندگی است که باعث می شود ما از آن گلایه مند شویم ، یا حتی از آن بیزار باشیم . بنابراین شما مطمئن باشید که اگرنویسنده نتواند عاشق آدم باشد نمی تواند او را باز آفرینی و باز پرداخت کند .

اکنون با این بیان ونگاه وبینش دولت آبادی ، شاید بتوان به برخی مشخصات وزمینه هایی که کلیدر بلند آوازه از آن طلوع کرده است ، اشاره کرد وگفت که دولت آبادی قهرمان های کلیدر را از اَوانِ کودکی درذهن داشته است وروایت گل محمد را که زمانی که آن ها را کشته بودند ومی بردند به شهر تا نعش های آنها را بگردانند ، درذهن او بوده وهرچند که او به تماشا نرفته است اما واقعیتِ گل محمد که قهرمان رمان است همچنان درون ذهن او بوده وعلاوه بر این ، ابیاتی که بصورت چهار بیتی درعروسیها ودر محافل شبانه خوانده می شده است وحتی زنهایی که پنبه می رشته اند وقصه های منظوم شفاهی روایت می شده است ، در ذهن دولت آبادی جاری می شده تا اینکه سر انجام وقتی نویسندۀ ما ، بافت کلامِ خودش را پیدا می کند یک داستانی را با نام شب های قلعه چمن می نویسد که عاشقانه است ودرهمین حیص وبیص که کار می کند ناگهان می بیند که داستان دارد پهلو باز می کند . چوپانی توی گاو وگوسفند می آید ، مناسبات جامعه روستایی می آید وآدمهای تازه که ناگهان درذهن او جرقه ای می زند که آنچه درکار نوشتن او بوده است حواشی موضوع اصلی مطلبی است که قهرمانش باید گل محمد باشد. ودر این هنگام است که محمود حس می کند که دیگر وقتش رسیده است وشروع به نوشتن رمان عظیم کلیدر می کند . که بعدها نویسنده دربارۀ آن می گوید :

من با کلیدر یک بار دیگر متولد شدم وآن زبان هم با من متولد شد وچنین می نمود که حس کرده بودم که برای بیان حماسی این قهرمان ها ، آن زبان پیشین کفایت نمی کند. تااینکه این زبان جای خودش را پیدا کرد . زبانی که باید پیشینه وپدرمادری داشته باشد . پس به گذشته زدم باردیگر ازخود گاتهای زرتشت وسپس ادبیات منثور ازآغاز باززایی این زبان فارسی در سده سوم وچهارم تا سعدی وغنایِ زبان دربیانِ عارفان وچه روزها وشب هایی را گذراندیم . درست چون طفل گرسنه ای که پس از ساعت ها گرسنگی وکژتابی وکلافگی چشمه زندگی خود ، پستان پرشیر مادر را می یابد.

حالا دیگر جسارتِ نوشتن درمن پشتوانۀ استواری می یافت ودر من شکوفایی باز زایی زبان فارسی قرن چهارم وپنجم ، تجسم آشکار یافت وساختِ زبان مادری را دیگر من یافته بودم .زلالیِ زبانِ عطار واستواری ومتانت واستحکامِ زبانِ بیهقی وروانی زبان ناصرخسرو ، همان تجلی زیبای زبان مادری من بود . من خراسانی بودم ومهمترین ارمغانِ من ، درکِ این معنا بود که آنچه چنان زیبا استوار ، پرشکوه وخیال انگیز می نماید ریشه در بافتِ زبانِ مادری من دارد .

 زبانی که من بیش از پانزده سال با آن سخن گفته بودم ومادرم با همان ساخت وبافت با من گفتگو می کرد . من در کلیدر بین دو بیت سعدی وفردوسی ازیک موضوعِ واحد (( خدا خواهد آنجا که کشتی برد اگرناخدا جامه برتن درد (( از سعدی و ((بَرَد کشتی آنجا که خواهد خدای _ اگرجامه برتن دَرَد ناخدای )) از فردوسی ، من بیانِ فردوسی را برگزیده ام وعلت این است که خواسته ام یا اراده کردم که اندام خسته ونیمه خمیدۀ انسانِ ایرانی را ایستاده وبه قامت ببینیم وبنگریم وتا این تنِ خسته ونیمه خمیده به قامت و استوار بایستد ، الزاما کلام و بیانی می برد که هم فراخورد چنان چشم اندازی باشد باصلابت ،فاخر واستوار.

اما اگر از این رمانِ اَرزنده و فاخر ایرانی بگذریم که نزدیک به سی بار تجدید چاپ شده است باید از خصوصیات دیگر این نویسندۀ نامدارِ ادبیات داستانی بگوییم که یکی از آنها فرزند زمانه خود بودن است که دولت آبادی دراین خصوص میگوید : یقین دارم که شخصا صمیمانه کوشیده ام فرزند زمانه خود باشم وگمان می کنم تا حدودی هستم . برای اینکه ازگذشتۀ معینی می آیم وبه آینده نسبتا معینی می روم ودرزمان معینی که بین این دو زمان گذشته وآینده است زندگی می کنم.  من با روحیه وسلیقه خودم استادتر از صادق هدایت را برای خودم ، ابوالفضل بیهقی می دانم . استاد تر از او برای خودم ناصرخسرو را میدانم. بلعمی را می دانم . عتیق نیشابوری وخواجه نظام الملک را می دانم.

این ارزش ها شاید ازنظرهدایت افتاده باشد من در آثار قدیم ایران نه فقط داستان های بی نظیری پیدا می کنم که هدایت فرصت نکرد بدان ها بپردازد. یا دوست نداشت که بپردازد . هدایت استاد داستان نویس مدرن ایران هست ولی استاد مطلوب ادبیات ایران نیست.شما داستان های سلطان محمود غزنوی را از زبان خواجه نظام الملک بخوانید تا متوجه بشوید این چه شگردی است درگفتن داستانهای تاریخی. داستان کوتاه شکست سلطان مسعود ازسلجوقیان را به پایان عجیب در واکنش نسبت به شکست : اثری بس نیرومندتر ازافسانه های ماجرای یونان از داستان های نامی استاد ،مثل بودلف، افشین وحسنک،نام نمی برم. چیزهای دیگر با داستان های دوبرادر (ناصرخسرو وبرادرش که در بصره) گرفتار می شوند را با همان زلالی عاطفی بخوانید

.

محمود دولت آبادی درجایی در جواب اینکه آیا اززاویه سیاست تاکنون به ادبیات نگرسته اید ؟ می گوید : من هیچ وقت به معنای حرفه ای کلمه،سیاسی نبوده ام چون برای شان انسانی خودم گونه ای حُرمتِ اخلاقی قائل بودم که در سیاست آن را نمی توان یافت پس هیچ وقت به طرف سیاست نرفته ام . این سیاست بوده است که همیشه به طرف من هجوم می آورد ولی چرا ، از این زاویه هم نگاه کرده ام . منتهی من گفتم که استادِ من ابوالفضل بیهقی است . یعنی اگر بخواهم الگو بگیرم ، استادِ من بیهقی است ، او یک آدمی است بسیار صبور بسیار منصف وبسیار با تحمل ومی دانید که آثارش به روایتی سی جلد بوده که متاسفانه الان ازبین رفته او به تدریج می نوشته وبه پیش می آمده ودر مسائل حادِ سیاسیِ خود ، نیز به انصاف می نگریسته چه بسا من همۀ عمرم اگر کفاف بدهد که برسم این مسائل همانطور که همه ما میدانیم باید از وقایع فاصله بگیریم ،تا بتوانیم ببینیم. من بتدریج که سنم بالا میرود احتمالا خواهم توانست ازاین تجربه معاصر شهر نشینی هم فاصله بگیریم واین فاصله کمک بکند که من آن را بازبینی کنم وشاید برسم واگر نرسیدم چه غَبنی؟

واما در ادامۀ وُفورِ آثار دولت آبادی شاید به نوعی داستان سه جلدی روزگار سپری شده مردم سالخوردۀ او ، زندگی واقوام وهمشهریان وفرهنگ و ادبِ مردمان است.
که در این کتاب جلیل القدر به نوعی زنده وجاندار وبه شیوه تک گرایی ادا می شود .داستان این خانواده با استاد ابا آغاز میشود. اودر زمان ناصرالدین شاه ودرروز پاییزی ازجایی نامعلوم به روستای تلخ آباد می آید. درکلخچان دو ارباب حاج کلو وچالنگ مردم را در کنترل خود دارند.
کارمعمولِ اُستا اَبا ، یا بهتر بگوییم پدربزرگ محمود دولت آبادی درروستای کلخچان که در جوار دولت آباد فعلی است،دلاکی ،ختنه،دندانپزشکی و حجامت است. مراسم عزا،عروسی و شبیه خوانی ماه محرم را اداره میکند وروز عاشورا نقش شمر را بازی می کند. با دختری از خانواده سیدها به نام بی بی آدینه ازدواج می کند آنها صاحب دختری به نام خورشید ودو پسر به نامهای عبدوس(که پدر محمود دولت آبادی) ویادگار می شوند. خورشید در 12سالگی باحبیب دیلاق ازدواج می کند استاد ابا در سال 1301 در یک روز پاییزی سکته می کند ومی میرد. پس از مرگ استاد ابا ، بی بی ادینه همسر میرعلی خشتمال می شود واز او صاحب پسری به نام باقرقوزی می شود.
با مرگ استاد ابا ، عبدوس (یعنی پدرمحمود دولت آبادی ) سرپرست خانواده می شود . سنگینی مسئولیت وکم سالی ، عبدوس را بد اخلاق می سازد .درنتیجه کُتک هایِ عبدوس ، یادگارِ خلایق می شود . عبدوس در ادامه ی زندگی فقیرانه ، کارهای کشاورزی وکدخدایی انجام میدهد. اما همیشه فقیر است . در آغاز شانزده سالگی با خیری ازدواج می کند وازاو صاحب سه پسر به نام های رضا، نبی واسد می شود. دختری به نام ملائک داشتند که درکودکی می میرد . ازخیری جدا می شود وبا عذرا ازدواج می کند ازعذرا نیز صاحب سه پسر به نامهای سامون (یعنی محمود دولت آبادی متولد 1319) نوران، سلیم ودختری به نام مهرگان می شود.
پسران عبدوس ، برای کار فصلی ازروستایِ کلخچان خارج می شوند وبه ایوانکی می روند . در بازگشت با پول به دست آمده به زندگی پدر خود کمک می کنند . نبی همیشه از پدرش ناراحت است . عبدوس با پول پسرانش خانواده را برای زیارت به کربلا می برد. در کربلا پول ومدارکشان را دزد می زند وعبدوس وسامون ناچار می شوند برای فراهم کردن پول لازم برای سفرِ بازگشت ، مدتی در عراق کار کنند . پس از ماهها رنج بردن خانواده با زحمت فراوان به کلخچان برمی گردد. سامون چند سالی به مدرسه می رود وپس از او هم به ناچار با برادران ناتنی خود راهی ایوانکی می شود. درسالهای 1330_1332 عبدوس متهم به حزبی بودن می شود وناگزیر مدتی از خانه دور می ماند. دشواری زندگی با کار سرتراشی وکدخدایی از بین نمی رود . پسران بزرگ عبدوس ازدواج می کنند و راهی تهران می شوند . سامون هم در سال 1338 عازم تهران می شود . او در تئاتر ، مغازه عکاسی و دکان سلمانی کار می کند. سامون با افراد صاحب اندیشه آشنا می شود وخود شروع به نوشتن داستان ونمایشنامه می کند پس از مدتی پدرومادر وبرادرانش وخواهرانش وحتی عمویش یادگار را به تهران می کشاند . زندگیِ دربدر وفقیرانه درتهران ، باعث بیچارگی عبدوس وخانواده اش می شود . نوران وارد آموزشگاه گروهبانی می شود بادختری ترک نامزد می شود اما خیلی زود به بیماری سرطان خون ، می میرد . در سال 1346 سامون با دختری شیرازی به نام آذین ازدواج می کند . خانواده پدری هم از خانه ای به خانه دیگر می روند . سامون وهمسرش هم مانند خانواده پدری درخانه های گوناگون زندگی می کنند. سال 1351 پسرشان ، اشکین و درسال 1353 دخترشان بی بی متولد می شود. سامون بدون دلیل مشخص در سال 1354 دستگیر و دو سال در زندان ، می ماند . سامون در زندان شاهد غیر انسانی ترین شکنجه ها می شود وبا مردی بنام سعید سماوات آشنا می شود . سال 1360 عبدوس پدر سامون می میرد . کربلایی عذرا هم پس از عمری عذاب درسال 1365 در تنهایی غریبانه ای می میرد که دولت آبادی مرگ مادرش را در غریبانه ترین حَدِ ممکن چنین تصویر می دهد واین در حالی است که درهمین سال 1365او بزرگترین ووالاترین نویسنده ایران وجهان است. بگذارید تا جملاتی چند از این ضربه کاری که به سامون یا همان محمود دولت آبادی می خورد ازروی متن روزگار سپری شده بخوانم :

 اما من تصور می کنم ضربه کاری آن بعدازظهری بر روحیه سامون فرود آمد وکارساز افتاد که تابوتِ مادر در گورستان ، وقتی او را از غسالخانه بیرون دادند ، دقایقی روی زمین ماند ، چون تعداد همراهان که باید چهارگوشه تابوت را می گرفتند به چهار نفر نمی رسید او چگونه می تواند چنین بیگانگی وحشتناکی را نبیند ؟! واقعا کسی نبود، هیچ کس ! واین خیلی گران بود وفکر می کنم ازهمان لحظه شروع کرد به ازدست دادنِ نورِ چشم ها وگم کردن مردمکِ چشم هایش . پس کجا بودند دیگران ؟ خواریِ حملِ تابوتِ مادر ، مثل آیینه ای بود که نقش حقیقت تازه ای را به او نشان می داد . زنی که در زنده بودنش آن همه به آیین وآدابِ مُردن اهمیت می داد ، حالا کسی را نداشت تازیرِ تابوتش را بگیرد واورا ، از زمین بردارد.
باری زندگیِ دردبارِ بستگان وخانواده دولت آبادی که در کتاب روزگار سپری شدۀ مردم سالخورده توصیف می شود ، نمونه زندگی گروهی ازمردم ایران درتاریخ یکصدساله این سرزمین است. دولت آبادی علت تباین وتعارض وتخالف کتاب کلیدر وکتاب روزگار سپری شده مردم سالخورده را چنین می داند :

 در کلیدر مرگ اندیشی وجه غالب ذهنی نبود ودرگسترۀ عواطف واندیشه دریک کلام نظم وانضباط که تعادل از آن بر می آید وعشق وآینده که زندگی ذهنی نویسنده را پایا وگاه شکوهمند می دارد ، جای خود را درروزگار سپری شده ، به پریشانی ومرگ اندیشی می دهد . نکته اینجاست :

 طوطی شکرشکن بودیم ما _ مرغِ مرگ اندیش گشتیم از شما .

 علیرغم این پریشانی ها ومرگ اندیشی هایِ دردبار، زنان ومادران در رمان هایِ دولت آبادی با عشق چهره می گیرند تاهمچون بَلقیس در یادهای این روزگار بماند. دولت آبادی مادرانِ ما را بالفظِ خاک می نگارد ودر یابش جان مایۀ بزرگِ روح عظیم آن ها ، این کلمات خدایی را می گوید:

مادرانِ کهنسالِ ایران ، یگانه فیلسوفان ما هستند ، مُقتدرترین اُمیدوارانِ ما . آنها به عادتِ قرن ها نعش جوانان خود را از خاک آغشته به خون برداشته اند وبه جای امنی در گورستان برده اند وبه خاک بخشیده اند وآنجا تا مرز نومیدی ، به سنگ گور مانده اند وسپس دستِ رَد بر سینۀ نومیدی نهاده وازجای برخاسته اند . گیرم با پشت خمیده . شگفتا اما صُنوبر نان برگِ گُل ، خَم بر نداشته است چنان چون همیشه راست قامت باقی مانده تا مگر خستگی را جواب کند او می آید درست مثلِ یک ورقِ نان ، به او سلام کن. سلام مادر. همچنان عطر نان از پیراهن او به مشام می رسد. عطرِ نانی که انگار در بویِ مرگ دفن شده است.

 شما نگاه کنید به مادر غلامان یاهمان مهرگان جای خالی سلوچ. دولت آبادی اورا مثل خشتِ گُداختۀ کاروزحمت وآفتاب می می داند . باچشمی که چون عقیق زلال است . با چهره ای باز و رفتاری سخاوتمندانه ، چنانچه گویی کاروزحمت ، مجالِ ظن خودبینی برای او باقی نمی گذارد.

 آری مادرانِ دولت آبادی درد را بخاطر عشقِ به زندگی، تاب می آورند.وقتی که یک فرایند آفرینشگر و اندیشه ساز است وازآنجا به رنج یک ملت یاد می شود. دولت آبادی با نگاشتن ، و کاروصبر وقناعت و آرزومندی و منشِ نیک خود ، باید اذعان کنم که به ما آموخت که در خود نوشتن ، عمیق ترین شکلِ زیستن است درنویسندگی یعنی بیانِ وجودِ انسان .

 اوگفت که تجربه عمر به من که محمودم گفته است که در ادبیات، سبقت ومسابقه ، امری بیرونی وقیاسی نیست . درمیدان فرضی ادبیات ، که ناپدید وبی پایان است اگر مسابقه ای وجود داشته باشد ، جدالِ نویسنده با خود است. جدالی بی هیچ تماشاگر وبی هیچ پاداشی. ودر مدرسه ی دولت آبادی بود که آموختیم ادبیات ، یعنی زبان حقیقت ونوشتن ، عمیق ترین شکلِ زیستن می باشد. از او آموختیم که ادبیات بارزترین نشانۀ هویتِ یک ملت است. وازاوآموختیم که پایداری ویاریِ کارمان را بجز نیرویِ مردم ، ازکس دیگری ندانیم واز عمقِ فجایع باید شعلۀ زندگی را بجوییم .

اوگفت اگر کسی بخواهد وجود خودش را به عنوانِ جزئیازوجودِ کل جامعه ومردمش صمیمانه باور داشته باشد به جز از رنج وعذاب وفاجعه و زحمت ، هیچ گریزی ندارد. رنجی به جستجوی حیات وارتباط با زندگی وازتمام این آموخته ها آموختیم که باید به دنبال خود برویم ونوایی را به گوشمان آویزه کنیم که گفت : خاقانی آن کسانی که طریق تو می روند زاغند وزاغ را روش کبک آرزوست ودیگر آموختیم انسان پیشرو ، انسان سالم و سرزنده را عشق لازم است که او را عالیترین تجلی وحدت داشته است وگفته است که بی عشق نمی تواند آرزومند بود. عشقی که مُشتاق وگرم است ودر درازایِ زمان ، دلسپارِ توست. این عشق ، همواره باد.
حسین خسروجردی
فروردین 1393- مشهد

منبع :                       http://www.asrarnameh.com 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۱:۳۱
رضا حارث ابادی

نگاهی تحلیلی به حوزه ادبیات داستانی دیار سربداران

گل های زیر پنجره داستان نویسی سبزوار (1)

 ادبیات بی شک یکی از شهرت هایی است که شهر سبزوار از دیرباز بدان شناخته می شده است. شهری که بستر پدیدآمدن شماری از برجسته ترین ادیبان ایران زمین وبزرگترین آثار ادبی زبان فارسی به ویژه در حوزه نثر بوده است

گل های زیر پنجره داستان نویسی سبزوار 1

سبزوار سرزمینی کهن با قدمتی 12 هزارساله، و یکی از خاستگاه های اصلی تمدن و فرهنگ کهن خراسان که به لطف ظهور نویسندگان بزرگی نظیر خواجه ابوالفضل بیهقی دبیر ، ابوالحسن زید بیهقی معروف به فرید خراسان، ملاحسین واعظ کاشفی ، حکیم حاج ملاهادی سبزواری معروف به اسرار ، دکتر علی شریعتی معلم بزرگ کویر ، استاد محمود دولت آبادی و ...و نیز به لطف پدیدآمدن آثاری نظیر کلیدر ، تاریخ بیهقی ، تاریخ بیهق ،  کویر ، روضه الشهدا و .... که اکثر آنها به لحاظ ارزش های هنری و ادبی ، قله های نثر و ادبیات فارسی محسوب می شوند ، به  عنوان پایتخت نثر ایران مشهر گردیده است و در دوره کنونی نیز نویسندگان توانمندی در این شهر قدم به وادی ادبیات نهاده اند که فعالیت بسیاری از آنها امیدبخش آن است که در آینده نیز پرچمداری نثر به ویژه در حوزه داستان نویسی فارسی به دست فرزندان دیار سربداران خواهد بود.


همین رو ، آقای حسین خسروجردی که خود یکی از نویسندگان پرتلاش و پرمطالعه دیار سربداران است و هم اکنون در مشهد سکونت دارد ، در مطلبی تحلیلی به یک نقد و بررسی در کار تعدادی از داستان نویسان کنونی سبزوار پرداخته است و در این مطلب تحلیلی خود از شخصیت هایی نظیر کاظم دامغانی ثانی ، غلامحسین ثنایی ، حسین معدنی ثانی ، فرزانه پادری ، میترا پادری ، الهام شمس ، محمدابراهیم اکبری ، اشرف فلاحی راد و البته استاد محمود دولت آبادی نام برده و اشاره هایی به تعدادی از آثار هریک از این شخصیت ها کرده است.از همین رو  به نظر می رسد مطالعه جدیدترین مطلب استاد حسین خسروجردی در مجله اینترنتی اسرارنامه برای کلیه علاقه مندان به حوزه ادبیات سبزوار پایتخت نثر ایران بسیار مفید و علاقه برانگیز باشد: 

گل های زیر پنجره داستان نویسی سبزوار

چقدر دوست داشتم که در چشم اندازِ این مجا لِ اندکی که به دوستان انجمن داستانی سبزواریم دارم ، بتوانم با مکنونات قلب خویش ، جوابگوی آن همه عواطف و کوششِ پُر لیاقت آنها باشم و از تلاشِ معرفتی آنها بگویم که توانسته است در تعمق و تفکر و تعلق خاطرِ خود ، تعادل زندگی را باز یابد و نوای زیبا و متفاوت و متحولی به نام داستان را به همشهریان و همزبانانِ همگن خویش عرضه بدارد .

و دیگر آنکه بتوانم تقدیری داشته باشم از تمام آنهایی که در عصر دوشنبه هایِ انجمن داستانی سبزوار ، با جانی روشن و پر از لیاقت و شیفتگی گردِ هم می آیند تا آنات و حالات و اندیشه های خیال انگیزِ خودشان را به سنجش و قضاوتِ دوستانشان بگذارند و به نوشته های خود اعتبار و شأنِ فزاینده ای بدهند .

لذا این نوشته بیش از آنکه مُروری گذرا و مختصری باشد به شناختِ داستانهای همشهریانم ، تقدیر و تشکری ست از اعتبار و شأن حضور آن دوستان که آن جمع ارجمند را اداره می کنند و چراغ آن را روشن نگه می دارند و همینجا در رأسِ سر درِ این انجمن ، دوستر دارم که از دوستِ دیرین و گرانقدرم جناب آقای کاظم دامغانی ثانی ، نام ببرم که براستی برازنده ترین مسئول آن انجمن است و امید که سایه اش همیشه بر سر ما مستدام و برقرار باشد و همچون قهرمانِ داستا ن هایش مثل همیشه کُت و کلاه کند و به شمایل و هیبتِ یک ناجیِ جوانمرد ، اینبار نه با چار پرِ قتاله که با قلم شیوای خود به سر وعده بیایند و ادایِ دین نمایند .

یک مرد ، با صفای باطن و رفاقت و دوستی پایدار و نگاه صادقانه ای که همیشه پُر نواز و آرزومند است . باری بگذریم و از همین داستانِ تا بعد شروع کنیم که تعارض و درگیریِ دو جوانِ هم محله ای را باز گو می کند که بیدرنگ مرا بیاد داش آکل صادق هدایت می اندازد که از ورایِ سه نسل ، بار دیگر در این داستان میان ناصر و جواد سریش حلول می کند و خود را می نماید .

حتی برخی از دیالوگها ،چنان قرابت و پیوندِ تنگاتنگی با هم دارند که داستان داش آکل و داستانِ تا بعد را قرینۀ هم می سازد : ناصر ایستاد و نگاهش کرد و چار پَرش را در آورد و محکم کوبید به تنۀ تیر چراغ برق و گفت :( مرد می خوام ، درش بیاره ! ) ناصر و جواد دور هم شروع کردند به چرخیدن . نفس در سینۀ همه حبس شده بود .

حتی مریم محصص نیز خود مرجانِ داستان داش آکل است که به قلب ناصر رسوخ می کند و او را مفتون خود می نماید . با توجه به همین تشابه به گمانم آقای دامغانی می خواهند این داستان را به قصد آموزشِ داستان نویسی عرضه بدارند که البته بدینگونه موجودیت این داستان را موجه می سازد وگرنه خود جناب آقای دامغانی بهتر از هر کسی می دانند که دگر دیسی و سرشت و جان یک داستان ، خود بودگی و خود داری از تقلید و نیز گرته برداری از آثار دیگران است و همینجا لازم می دانم که به داستان آخرین بازمانده نوشتۀ جناب آقای حسین معدنی ثانی اشاره داشته باشم که این رمان پر از تحرک و با وجود دیالوگهای براستی متنوع و سرشارش ، به ادامه محتوایی گام می گذارد که علیرغم تلاش و پرداختن صادقانۀ نویسنده به خلق و خوی شخصیت هایش ، به ناگزیر و از سر استیصال در چنبرۀ مغناطیس کلیدر دولت آبادی تکرار می شود و نمی تواند از محدودۀ تنگ آن رها شود .

امری که اگر چنین نبود و به حیطۀ تکرار پا نمی گذاشت رمانِ ایشان می توانست همچون مکان های بسیار خوب و جذابش به سطح بالاتری عروج کند. رمانِ بازمانده با توجه به محدودیتها ی مکانیش و نیز دیالوگهای فراوانش می توانست در قالب یک نمایش نامه ظاهر شود . بیاد داشته باشیم که مثلا مکان قهوه خانۀ ملیح ، درست نصف رمان را در بر می گیرد که می تواند خود یک پردۀ کامل تاتر باشد .

 گذشته از این ، متاسفانه آقای معدنی ثانی با توجه به همین مطالب و تعابیر و دانستنیها ی تجربی خود ، چپ و راست دانستنی های خودشان را به آسانی و نابجا خرج می کند و قدر آنها را نمی داند. فزون بر این ، تداوم دیالوگهای پشت سر هم و بی وقفۀ رمان ، مجالی برای فکر کردن و تعمق و تأملِ به خواننده نمی دهد و این ضعفی ست چشمگیر که امیدواریم در آثار بعدی آقای معدنی ثانی به آن توجه بشود . راستش طبیعت و آن هم محیط جذاب و گستره ای همچون کوه و دشت و هامون کلیدر ، امکان بسیار مغتنمی برای توصیف و زیبایی شناسی به رمان می دهد که با زمینۀ چنین مکان های بسیار جذاب و چشمگیر رمان نتوانسته است به چنین مهمی دست بیابد و متاسفانه از آن غافل مانده است .

شاید در پیدایش حرکت و کلام و راه به عمق بردن داستان ، بشود از روستای سراجه یا بهتر بگویم خانۀ صنم نام نبرد که تا حدودی نویسنده توانسته است به فضا سازی و پیدایش شخصیتها برسد و هویت آنها را کشف کند . البته کار نویسندگی در ترکیب با عواطف و عوالم پیچیدۀ تجربه ها و شناخت ها و مهمتر از همه زبان مناسب با موضوع ، نمود پیدا می کند و رمان را سامان می دهد که امید است جناب آقای معدنی ثانی بتواند با مهارت و اکتساب و شناختِ به آنها ، باز هم آثار بهتری را عرضه بدارد .

از داستانهای آقای دامغانی می گفتم که با وقار و باور و اصالت های ذوقی اش اگر چه نه تمام آنها را با آثار صادق هدایت عیار سنجی می کند که پیشتر از آن ، محمود دولت ابادی یک چنین تمایلی را از داستان زنی که مردش را گم کرده بود ، اخذ کرده بود . از اینرو اگر من از ارادت و تمایل و ضریب احساس آقای دامغانی به صادق هدایت می گویم اشاره به همین موضوع دارم .

 تلخکامی و حس گزندۀ رنجها و نرسیدن های دائمی و تراکم ناکامی هایی که در مجموعۀ داستان های کوتاهِ زیر درخت تاک ، از آقای دامغانی بیان می شود ، همه گواهی این قضاوتند . از شراب تلخ شیراز گرفته که در آن عشق پاک یک جوان در تمسخر و بی تفاوتی دختری به حسرت و خاری تبدیل می شود تا داستان گلبوته که به زیبایی و شیوایی تمام روایت می گردد و در آن ، سوارِ عاشق ، معشوق را در بَست تقدیم خان بی مُروت می کند و خود به دنیای تاریک انزوا پناه می برد .

نه ! داستان های زیر درخت تاک ، حتی مملوس ترین آنها مثل داستان رویا دارای همین ناکامی ملموسِ صادق هدایتی است . حتی عنوان داستان بسیار فشردۀ خستگی ، که مرد ملافه را به روی خود می کشد و در کناربچه اش می میرد ، نشان از همین ملال و تلخی زندگی دارد .

 پنداری در اندوه داستان کوتاه زیر درخت تاک ، زجر و دردِ خاکستریِ سه قطره خونِ صادق هدایت ، در گربۀ له شدۀ زیر چرخ رفتۀ این داستان ، حلول کرده و آن را باز خوانی می کند و بعد ها حتی در داستان اتفاق فرخنده که در لفافۀ طنز هم بیان می شود ، باز هم با همان تلخی پیشین ، زنی را بیان می کند که همه چیز خودش را به نابودی می کشاند .

 پوچی خواسته هایی که دیگر شور زندگی در آن مرده است و به مسخِ کامل تبدیل شده است . نمی دانم چرا هرگاه که به کارنامه داستان های آقای دامغانی می نگرم به یاد سامان ناشناخته و ناخود آگاهِ بوف کور صادق هدایت می افتم که اینجا شراب ری به شراب شیراز پیوند می خورد و موتیف خنده های پیر مردِ بوف کور در تبسم تلخ داستان های ایشان منعکس می شود ، بدانسان که حتی می شود آن طرفتر ، صدای آواز گزمه های مست را بشنوی که از شراب مُلک ری می گویند . یک سایه و رازوارۀ ناخود آگاهِ یک زخمِ کهنه که در آثار آقای دامغانی به سَبک تبدیل شده است . آوای حزین و فسرده و سردی که یغمای روزگار نام دارد.

اما اینسوتر در متابعت از مطلعِ منوّر حوزۀ داستانی سبزوار به نام های تازه ای می رسیم که خوشبختانه کم و بیش ، آثار آنها به پشت پنجره های روشن اهالی داستان رسیده است .

داستان نویسانی مانند فرزانه پادری که با نوشتن داستان حرکت { که بهتر بود عنوان آن را کوچ میگذاشتند } نشان می دهند که دارای قریحه و حسِ متعالی نوشتن است و عواطفی سرشار برای آفرینش و خلق بدایع دارند .

 به این نمونه های زیبایِ توصیفی توجه کنید : نگاه از آتش گرفت و به ستاره ها چشم دوخت . هنوز شب است . شب و تاریکی و سیاهی ، مثل موهایِ یلدا ! مثل چشم های یلدا ! و باز در بندِ دیگری از این داستانِ دلربا با فشردگی و اشارۀ کوتاه اما عمیق و به شیوۀ ایجاز و وفای به عهد می نویسد : به یلدا گفته بود برای موهایش سوغاتی می آورد و یلدا گفته بود موهایم را باز نمی کنم تا تو بیایی . آیا این همان بلور تراشیدۀ ادبیات خلاق نیست که باید بشکند و به تخیّلِ هنرمندانۀ خودش مباهات کند ؟ اتفاقا خواهرِ ایشان هم سرکار خانم میترا پادریداستانی با عنوانِ صدای تیشه از بیستون نیامد دارندکه خود یک سوژۀ نو و کار آمد و امروزی است که تعارضِ دیر پای سنتیِ آلات طرب و نیازِ آن را مطرح می کنند که نگاهِ موشکافانه و بجایی به موضوعِ موسیقی دارد .

 و دیگر می ماند الهام شمس که با چند تایی از داستانهای او آشنایم که از آن جمله می شود به داستان سبز ایشان اشاره کرد که گفته شد در غواصیِ تخیل خود ، تعبیرهای رنگارنگی را صید می کند که معمولاٌ ردِ پایِ برجسته ای از طبیعت جاندار ، در آن حضور دارد و ایشان چونان یک زمینه مساعد به پرواز تخیل خودشان می پردازند. و از آن به فراسوی فرداها یا انتظارها و عوالم دلپسند دیگری روی می کنند که نتیجۀ اخلاقی و اجتماعی می گیرند که این همان زاویه دید ایشان است .

 مثلاٌ در داستان کوتاه «فردا» از یک پروانه به تصمیم نهایی خود که همانا پایبند بودن و اصرار ورزیدن به آرمان های خود است می رسد . بصیرتِ انسانی خانم الهام شمس به آسانی و سادگی با خیال و رنگ تنیده می شودو به برکت تخیل و باز آفرینی واقعیت که مثل زندگی ، نفس می کشند به جاذ به های داستانی می رسند .

به هر حال ، خانم شمس با کشف و جاذبه های این سبک ، دارد جایگاه خودش را در ادبیات داستانی سبزوار تثبیت می کند .

 البته در دایرۀ سینی چای داغ داستان نویسی سبزوار چنانکه در یک برآورد بسیار فشرده در مجله ارزندۀ سبزواریها.کام آمده است از تعداد انگشت شمار این انجمن از آقای محمد ابراهیم اکبری و آقای نوروزی و نیز از خانمها الهام تربت اصفهانی و عسل عسکری باید نام برد که متاسفانه با آثار این عزیزان آشنا نیستم و امید وارم که آثار آنها به دست بنده برسد و همچنین از برآوردها و نقدهای خانم فتاحی عبدی زاده مطلع شوم .

 اما بگذارید تا دامنۀ شناخت خودم را از حیطۀ داستان نویسی انجمن سبزوار بازهم گسترش بدهم و از پیش کسوت این رشته هنر ، یعنی آقای غلامحسین ثنایی هم نام ببرم که آخرین اثر خود به نام «قلعۀ آلاداغ» را تکمیل کرده اند و دارند برای چاپ آماده می کنند .

البته پیشتر از این ، ما اثر بیاد ماندنیِ «در غربت» را از ایشان داشته ایم که خود معصومیتِ عبدو پسر کدخدایی را می رساند که در شهر ، و یا بنا به عنوان کتابِ در غربت ، درس می خواند و چگونه است که آن خانۀ بسیار ساده و تهی از امکانات رفاهی ، چنین حضور زنده ای را در ذهنِ اینجانب ایجاد می کند که وقتی از سرما بچه های روستا والور را نزدیک پاهایِ خود می گیرند ، انگار سرمای جانکاه و یخ بستۀ زمستانی دور را به ما منتقل می کنند .

 این خانه یاد آور دعوا و زد وخوردِ جوانانی ست که آقای ثنایی توانسته است همچون آیینه ای شفاف ، تمام خصوصیات و الفاظ و مقدمات یک دعوا را بیان کندو سپس به جوانب و متن یک درگیری بپردازد که این جانب هر وقت به آن می نگرم - علیرغم برخی اطناب و دراز گویی های ممتد و حتی مراعات نکردن اصول و قوانین ایجاز در گفتگو - برایم تازگی دارد و یک نوع کلام و جر وبحث خاصی است که مربوط به مجادلۀ سبزواری های آن زمان است و انگار یک مزیت نسبی می شود برای داستان ، که ما به برخی از مصطلحات و فرهنگ عامیانه دست بیابم و انگار آن مراوده ها ، دیری است که در غبار زمان ، گم شده اند و شاید بشود گفت ، یک یادِ زمان زده است که نمی دانم چرا آقای ثنایی فر دیگر داستانی به عاطفه و عوالم زیبای آن داستان ننوشت و اگرهم نوشت که نوشت دیگر نابی و معصومیت آن داستان را نداشت .

 البته این نویسندۀ پیش کسوت برای کودکان و نو جوانان از جمله نان آورِ کوچولو را نوشته و نیز داستان بلند سلمانک را و حتی همین اواخر چاپ مُنقحی از مجموعۀ داستان های آوش و گلبهار را در کارنامۀ خود دارد . و البته رمان بلند آلاداغِ ایشان هم در راه است که به نوعی ادامۀ سرنوشت برادر گل محمد است .ادامۀ سرنوشتی که ما پیش از این در شاهکار بی همتایِ کلیدر دولت آبادی شاهد آن بوده ایم و امیدواریم که هرچه زودتر این رمان ، سامان یافته و به دست علاقه مندان خود برسد .

بزرگ داستان نویس ما محمود دولت آبادی می گوید هیچ پدیده ای ناگهانی رُخ نمی دهد و هنر هم . از اینرو کاری نا گهانی و کامل به تدریج امکان پذیر می شود و در رابطه با جامعۀ داستان نویسی سبزوار هم چنین حکمی صادق است و من به تدریجی بودن چنین رشدی باور دارم و بر این هستم که خانم اشرف فلاحی راد هم با مجموعۀ داستانی کوتاهِ «عشق در غبار» که در سال 1379نوشته است و با توجه به عواطف و فشارهای وجدانی او در این کتابِ خوب و حتی بسیار خوب اکنون باید به مدارج بالاتری از داستان نویسی رسیده باشند و با داشتن آن همه عواطف و لیاقت نوشتن ، اینک اگر از او رمانی شاینده و در خور، آماده باشد جای هیچ شک و شُبهه ای نیست .

خانم فلاحی راد با زاویه دیدِ انسانی و حتی روانکاوانۀ خود از یک پادو در داستان خود که هر شب می بایست موزایک هایش را آنقدر بساید ، تا عکس خودش را درون آن ببیند و مزدش تنها نان بخور و نمیری باشد که شب را گرسنه نخوابد ! از این پادو، با کمک به یک نابینا ، روحی سرشار و پراز رضایت می سازد ویا در داستان انتظار که با چوب به سر شاخه هایِ درخت بادام می زند تا آنها را به زمین بیندازد ، خود گواه دلتنگی دوباره برای شکوفه های روی شاخه های درخت بادام است و چنین است که نویسنده در دلتنگ ترین حسی که دلش به هیچ چیزی نرم نمی شود جز به شکستن طلسمی که فقط نسیم بهاری آن را باطل کند و بوی شبدر و یونجه های هایِ خیس خورده از باران شب را به حس بنشاند .

خانم فلاحی در مجموعۀ داستانی عشق در غبار، هنگامی به آسمان و ستاره ها مینگرد که بتواند ستاره ها را کنار هم بچیند و کلمۀ دلخواهِ خویش را بسازد . از اینرو در جامعۀ داستانی سبزوار ، او را نیز نباید فراموش کرد و بر آن همه تخیّل خوب ، باید صحه گذاشت . خوب ، گویی احوال و مختصری از نگاه به داستان هایِ سبزوار را باید همینجا خاتمه بدهم و اُمید وار باشم که هرچه زودتر ، هرچه زودتر باز هم آثارِ دلرُبایِ آنها را دریافت بدارم و به روی چشم بگذارم که چنین باد .

با صد سپاس :

حسین خسروجردی h_khosrogerdy@yahoo.com

آبان 1392 – مشهد

گل های زیر پنجره داستان نویسی سبزوار(2)

گل های زیر پنجره داستان نویسی سبزوار2

"ادبیات"

بی شک یکی از ویژگی های بارز فرهنگی برای شهر سبزوار است. برخاستن شمار زیادی از بهترین ادیبان ایران زمین از این شهر در طول قرون مخلف که بعضی از آن ها نظیر محمود دولت آبادی ، علی شریعتی ، ابوالفضل بیهقی و ... شهرت جهانی پیدا کرده اند، خود دلیلی محکم بر این ادعاست.

در این بین از میان دو شاخه اصلی ادبیات که شامل نظم (شعر) و نثر می شود، سبزواردر زمینه نثرفارسی از بالندگی ویژه ای برخوردار بوده است به طوری که هرچند چندین شاعر توانمند نظیر ابن یمین فریومدی ، امیرشاهی سبزواری ، حاج ملاهادی اسرار سبزواری و ... ازاین شهر برخاسته اند، اما فراوانی نثر نویسان توانمند سبزواری بسیار بیشتر از شاعران آن بوده است. به طوری که به حق سبزوار را پایتخت نثر ایران می نامند.(منبع)
نثر سبزوار نیز به گونه های مختلفی رخ نموده است. از نثر وقایع نگاری ابوالفضل بیهقی که به شرح تاریخ رویدادهای عصر سلجوقیان پرداخته تا نثر ادبی ، فلسفی و اجتماعی دکتر علی شریعتی که به بیان اندیشه ها و دیدگاه های نظری این اندیشمند معاصر در قبال مسائل مختلف جامعه اختصاص داشت تا نثر داستانی محمود دولت آبادی که در آن عنصر تخیل جایگاه ویژه ای دارد اما به هرحال همه این گونه های مختلف به ادامه حیات بالندهسبزوار در عرصه ادبیات فارسی کمک کرده است.
البته بسیاری معتقدند حتی بزرگانی نظیر خواجه ابوالفضل بیهقی را با آنکه رسما داستان ننوشته و با صداقت کامل رویدادهای عصر غزنویان را روایت کرده است، اما به لحاظ تکنیک های به کار گرفته شده در کتاب تاریخ بیهقی ، باید نویسنده اش را یکی از پیشگامان نثر داستانی و نمایش نامه نویسی فارسی به شمار آورد.

ویژگی ادبیات پروری سبزوار در سال های اخیر نیز با ظهور چندین نویسنده پراستعداد و خوش ذوق که اکثراً در زمینه داستان نویسی فعالیت می کنند، ادامه یافته است.

 

آقای حسین خسروجردی که خود از نویسندگان توانمند سبزواری است، به تازگی پژوهشی ارزشمند در رابطه با شماری از داستان نویسان چند دهه اخیر این شهر انجام داده است که قسمت اول آن مدتی قبل با نام "گل های زیرپنجره داستان نویسی سبزوار" دراسرارنامه منتشر شد(برای مطالعه قسمت اول این مطلب روی اینجا کلیک کنید) و اینک دومین قسمت این پژوهش در مطلب پیش رو منتشر خواهد شد.
البته مدتی قبل تر از آن هم آقای کاظم دامغانی ثانی در پژوهشی دیگر به شماری از ادیبان سبزوار ازگذشته تاریخی تا به دوران معاصر پرداخته بود که مخاطبان گرامی هم اکنون می توانند برای مطالعه آن مطلب به پیوند درج شده در بخش کوچه پس کوچه پیوندها در انتهای همین صفحه مراجعه نمایند.
اینک در ادامه به انتشار قسمت دوم گل های زیر پنجره داستان نویسی سبزوار به قلم آقای حسین خسروجردی می پردازیم:

گل های زیر پنجره داستان نویسی سبزوار(2)

نمیدانم ! شاید که این احساس و عطوفتِ  اقلیمی ست که همیشه در گسترۀ  خاکِ  آن ، صُنوبر نان برگِ گل را می یابم که در باورِ من ،او مادرِ هُنری  همۀ داستان نویسان این مُلک و سرزمین است که در رُمان سربلندِ روزگار سپری شدۀ  مردم سالخورده ، دولت آبادی او را در اوج کمال و پُختگی و شایستگی یک مادرِ دردمند وتوانا و بی بدیل آفریده است و انگار به ما سفارش می کند که صنوبر را همچون یک نماد ، یک سَنبل و حَدِ اعلایِ  یک مادرِ  والا بپذیریم ....... که (( در غروب هنگامِ  یک روز بادخیز ، خسته  روی بلندترین شانۀ راه ایستاده است و به ما می نگرد.)) به ما و حصولِ راهی که تنها و تنها در عطرِ خیالِ داستان نویسی می شود او را دید و به او سلام کرد و آنگاه به سراغِ  داستان نویسان امروز سبزوار رفت. داستان نویسانی که کم و بیش با موهبت زبان مادری و آشنایی با فرهنگ زاد بومی خود ، توانسته اند آثار شایسته ای داشته باشند و در خلقِ بدایع و موهبتِ تخیّل ، بشکفند و بیافرینند .

از اینرو بگذارید که ابتدا به سراغ نویسنده پیشکسوت و توانای سبزواریمان جناب آقای "محمود برآبادی" برویم که سابقه داستان نویسی او به سال 1354 می رسد که اولین داستان کوتاه خود را به نام "حماسۀ کوچی" چاپ می کند که به یاد دارم این داستان و داستان بعدی او با نام "سیل" و با نقاشی و رنگ و لعابی که آقای ماستیانی به آن افزوده بود ، اگرنه به وضوح اما در حدِ یک خاطره ، هنوز هم در من باقی ست.

 آقای برآبادی با کارنامۀ  پرکارِ خویش ، حقِ بزرگی بر گردنِ ادبیات کودک و نوجوانان ما دارد .او با نوشتن بیش از شصت اثرِ داستانی برای گروه سنی کودک و نوجوانان  ، ما را به یاد نویسندگان شایسته و عزیزی همچون صمد بهرنگی و علی اشرف درویشیان می اندازد که تاثیر بسزایی در رُشدِ این گروهِ سنی داشته اند . محمود برآبادی علاوه بر نوشتن ادبیات کودکان ، رمان دو جلدی رازِ  باغِ متروک را هم در کارنامۀ خودش دارد که سرگذشت معلمی ست که برای پیدا کردن پدر بزرگش به روستای حکم آباد آمده تا وقایعِ رُمان را به دنبال خودش بکشد . تِم و روشِ واقع بینی آثارِ  آقای برآبادی،  معمولا در صراحت خود، بیشتر تابع آرمانها و ایده آل هاست و از اینرو کمتر به اثربخشیِ خودِ داستان می پردازد . مثلا فضای داستانِ "بالایی ها و پایینی ها" که شاید شاخص ترین اثرِ  آقای برآبادی باشد، دارای تاکیدهای بسیار مستقیم و صریحی ست که به حَدِ  اشباع به شعارمیدان می دهد و به موضوع فقیر و غنی می پردازد و حال آنکه اثر بخشی داستان تنها با عمل و حرکت و تاثرات آن ظهور وبروز پیدا می کند و آن را غنا می بخشد .

 البته داستان بالایی ها و پایینی ها دارای زمینه و فضا سازی برجسته ای است که نویسنده آن را به خوبی می شناسد و "عبدل"، قهرمان داستان را در برزخی از رنج و زحمت و فراخنایِ  بی رحمِ  ستمِ  طبقاتی قرار می دهد تا پول را حلال مشکلات خود بداند و با تاکیدهای مستقیم خود برداشتن آن پای بفشارد . شکل بندی و تاثیر بخشی پایان داستان ، بسیار خوب و حتی غافلگیر کننده بود و با فضایی برفی و سرد داستان ، همخوانی داشت ، تا جایی که سرنوشت مصیبت بار خانواده عبدل را به سقف آوار شده ای می رساند که فاجعه نام دارد .

سرنوشت و تقدیری که در دایرۀ بستۀ  ایده پردازیِ آقای برآبادی تکرار می شود و مثلا در داستان "گرگ خاکستری" نمودی دوباره می یابد . توله گرگی که  "سیدرضا" آن را نگهش می دارد تا بزرگ شود و سرانجام روزی در غریزۀ  مرگبار خود ، به درنده خویی برسد .

ناتورالیسم و جبر چنین تقدیری امروز در بازار سرمایه داری غرب ، بسیار رایج است و بهره کشی به عنوان یک غریزۀ  ذاتی و یک ایدئولوژی پایدار و ابدی در آنجا تبلیغ می شود و حال آنکه باید این تقدیر و جبر محتوم را بخوبی  شناخت و سپس به آن فائق شد. مگرنه آنکه این شخصیتِ تاریخی ست که می تواند در تحول و تکاپوی اجتماعی خویش،  به غرایز حیوانی و شهوات و نهاد اهریمنی اثر چیره شود و انسان سرگردان و مصیبت زده و تحت ستم را نجات بدهد؟ در آثار آقای برآبادی شکل و فرم ،تنوع چشمگیری دارد که به سوژه هایِ خلاق او ، اعتبار مُضاعفی می بخشد. بخصوص وقتی که با نقاشی و طرح های نوین و پیشرفته کامپیوتری همراه می شود ، تو گویی که به نتیجۀ  دلخواه رسیده است و همچون داستان "آبچلیک پا کوتاه" می تواند از اعماق ذهن خود به یکی از نمادها و پروتیپ های تنبل و خرفت برسد که تمساح نام دارد . تمساح بلعنده و جهان خواری که جز تنبلی و خواب و فربهی هیچ کار دیگری ندارد و در مقابل آبچلیکی کوچک و چاره اندیش و نوع دوست ، بسیار حقیر و ناچیز می نماید . و حرف آخر اینکه در تشابه و همگرایی ایده های فکری آقای محمود برآبادی می شود از "اصغر الهی" داستان نویس نام برد که به گفته "محمد علی سپانلو" همیشه ، وَجه غالب موضوعات او ، اسارت و محرومیت آدم هاست و کوشش فردی آنها اسیرتقدیری می شود که همچون داستان بالایی ها و پایینی های آقای برآبادی ، پایان محتومی در انتظار آنهاست. امید که چنین عارضه ای با درایت و رهیافت آقای برآبادی چاره اندیشی شود تا ما بازهم بتوانیم قصه های ناب و خلاق او را بخوانیم و از آن لذت ببریم .

*      *     *

نمیدانم ! شاید در آن سال های دیر و دوری که هنوز شهر سبزوار از بارو های قدیمیش فراتر نرفته بود ، من کم و بیش،  زنده یاد،  امین "دولت آبادی" را میدیدم . مردِ آرام و با وقاری که فراتر از سلام و علیکی گُذرا ، مجال آشنایی بیشتری با ایشان نیافتم و با دریغ تمام و قتی که کتاب او با عنوان " در پیچ و خم عشق و زندگی " به دستم رسید که دیگر ایشان در قیدِ حیات نبودند و به دیار باقی شتافته بودند .

در اولین برآوردیکه روی جلد کتاب او داشتم گویا مرحوم امین،  بافروتنیِ تمام نام خودش را در پایین ترین جای صفحه آورده بود که اگر دقت نمی کردی نام او را در آن صفحۀ بی طرح و شکل نمی یافتی . محتوایِ داستان برخاسته از عشقی ناگوار و جوشانی بود که سرانجام به ناکامی می انجامد .با توجه به دَرجِ تاریخ و ثبتِ  کتابخانۀ ملی ، کتاب در دهه سی نوشته شده است و از نظر سَبک و شگردهای داستانی نباید توقع و انتظار زیادی از آن داشته باشیم و باز هم با توجه به اینکه نویسنده جمله ای شبیه به جمله معروف بوف کور را در متن داستان آورده که می گوید : "در زندگی دردهایی ست که نمی شود از یاد برد و مثل موریانه آدم را می خورد" این خود،  نشان می دهد که نویسنده آشنا به نجوایِ  درد انگیزِ  صادق هدایت بوده است و از اینرو بازیچه بودنِ خودش را از دستِ زنِ دلخواهش به تلخی یاد می کند و داستان را با لایه ای از شکست و سوز و گداز و ملامت و دورویی زن های فریبکارِ  دورو برش به پیش می برد .

داستان ، همچنان که در مزیتِ  اعترافِ صادقانۀ  یک مردِ وفادار و بی آلایش حکایت می شود ، روحیه و سطحِ  نگاه و معیارهای پسندیدۀ آن زمان ، نیز بازگو می شود . فزون بر این ، توصیفِ  سرو وضعِ  و  پوشش مردم نیز جالب توجه است که از چادر مشکی و موهای حنا بسته و روسری های سفید و پیراهن های چین دار گُلی با راه راه سبز می گوید و سرانجام برخی از اصطلاحات و مفاهیم و شعایر آن زمان ، از مزیت های خوب این کتاب است که به برخی از آنها اشاره می شود :

-عشق ، شراب کهنه ای است که هرچه زمان برآن بگذرد گیرنده تر و نشئه آمیزتر است .

- صدای جیرجیر تریاک بر روی گُلهایِ آتشِ مَنقل ، بلند شده بود .

- هر وقت رنگ و روی جوانیم از بین رفت مرا مثل یک تف پرت کنند  .

- گنجشک امسال آمده گنجشک پارسال رو جیک جیک یاد بده .

- مترسک باش اما پول داشته باش .

- به هرحال مادرمه از شیرۀ  وجود او تغذیه کرده ام .

-  مثل کاسۀ شکسته خواهد بود ، زود تَرَکش نمودار می شود .

-  برای آدم های عاشق احترام قائلم چون خودم عاشق بوده ام .

*       *      *

خوب بعد از این مختصر معرفی کتاب روانشاد امین دولت آبادی  که حسن میر عابدینی در کتاب چاپ دوم فرهنگ داستان نویسان ایران ثبت کرده است و من بیشتر به پاس حُرمت و ادب و شأن و مرامِ انسانیش این مختصر را آوردم ، باید از سرکار خانم "مهناز ازهری"  نویسنده و داستان نویس یاد کنم که از نظر کثرت نوشتاری و عواطفِ  پسندیدۀ نیکخواهش در سبزوار شناخته شده است .

 ایشان نویسنده ای کوشا و در عین حال با انگیزه ای هستند که با توجه به رشته تحصیلی شان علوم تربیتی ، توانسته اند در حصولِ این علم و تعلیمِ غیر مستقیم ، آن هم به روایت هایِ  یاد داشت گونه اش از زندگی ، در وبلاگش بیاورند که با عواطف و احساسش در لحظه در آمیخته می شود و اِ نکسارِ  زیبایی پیدا می کند که با عناوین و موضوعات گوناگون، نشر می یابد .

 با اینکه خانم ازهری نویسندۀ  بی ادعایی هستند اما اگر دیدگاه و احساساتشان تعمیق یابد و به ناشناخته های بیشتری راه پیدا کنند ، بی گمان ، آن اتفاق خجسته رُخ خواهد داد که ایشان بتوانند با نگاه آفرینشی به آثار ماندگارِ والاتری برسند .شاید در میان نوشته ها و مضامین و روایت هایِ مختلفی که ایشان نوشته اند در بخش دوم کتاب "افسردگی" به داستان بسیار ملایم و افسانه مانندی می رسیم که "گُل پری ستروَن" نام دارد . که خانم ازهری با نوآوریِ خاصی ، زبان قصه را به بدعت مبارکی نزدیک ساخته اند که از آن ، لحن خود بوده و خاصی نمودار می شود که به افسونی و جذابیت قصه کمک می کند .

از دیگر داستان های خانم ازهری می توان از داستان "گمشده من"، نام برد که پر از عواطف و احساسات مادرانه  است . داستانی که باید از بار حرف و کم تحرکی آن کاسته می شد و به دامنۀ  عمل و کشفِ عوالمی می پرداخت که از آن معانی هنری ساطع می شد . اشک و آه و حسرت و دغدغه های زندگی هنگامی موثرند که به پرداخت متعالی و خلق بدایع هنری برسند .

 فکر داستانی الزاماتی دارد که داستان را از بیان شعایر و قطار شدن کلمات و رهنمودهای روشنفکرانه و حتی شکار هیجانات بابِ روز جدا می کند . دسترسی به جان هنر ، گذشته از قریحۀ  هنری احتیاج به کشف آناتی دارد که از میان هزاران امکان بالقوه و پُر رَمزو رازِ  زندگی، می گذرد و با تجربه ها و شناخت و وقوف به اصول داستان نویسی همراه می شود تا همچون شمع افروخته ، انجمن آرای داستان شود .

 آثار داستانی خانم ازهری همچون "راه رفته" و "تندیس عشق" و "عشقِ پنهان" و "افسردگی" از صنف کتابهایِ عامه پسند و اجتاعی است که اگر ایشان بتوانند معدلی مابین آثار عامه پسند وآثار نخبه گرا ایجاد کنند ، لاجرم آثارشان نه تنها در حیطۀ  ادبیات تعریف خواهد شد بلکه به توفیق و اقبال عمومی هم خواهد رسید و آن را هم پشتوانۀ  خود خواهند داشت . این موضوع خط مماس با جوشان ترین ممارستی ست که ویلیام فاکنر آن را عرق ریزان روح نامیده است و امید که این سلوک شایسته ای برای ایشان باشد که بتوانند راه ِاشارت شدۀ  صنوبر نان برگِ گل را بپیمایند .

*     *     *

ربط داستان های عامه پسند همینجا باید از خانم "منیر مهریزی مقدم"نیز یادی شود که بگویم ایشان سبزواری هستند و تاکنون پانزده رمان نوشته اند که رمان های "کوچه" و "غریب آشنای" ایشان هرکدام شش بار تجدید چاپ شده است . خانم مهریزی با همت و استعداد درخشانِ خود،  طبعا خوانندگان بسیاری دارند که می توانند با تخیل نیرومند خویش آن ها را به دنیای پر عاطفۀ کششمند خود بکشانند .

جدیدترین کتاب خانم مهریزی "مدارا" نام دارد که به گفتۀ ایشان از احساس و مسائل عاطفی او نشات می گیرند و به اصطلاح شگردِ نویسندگی او هستند . امیدواریم که خانم مهریزی هرکجا هستند توفیق و همت والایشان ، مدد کارشان باشد

      

*   *    *

از دیگر نویسندگان زن سبزواری که به شایستگی تمام توانسته اند از آلام های جنگِ هشت ساله و مسائل انقلاب اسلامی پرده بردارند و بنویسند باید از خانم "طیبه دلقندی"  نام برد . ایشان کتاب "پوکه های طلایی" را که حاصل ماه ها مصاحبه و گفتگوبا آزاده جانبازی است در سال 1388 انتشار داده اند .

بانو دلقندی در زمینه کتاب کودکان که آن هم در حوزه دفاع مقدس است کتاب "یک ، دو ، سه ، سه تا مرد" را برای کودکان گروهِ  الف به پایان رسانده اند . خانم دلقندی احساس مسئولیت نوشتن را در مورد دفاع مقدس و آن هم در حوزۀ  کودکان به منزله راه رفتن رو ی لبه تیغ می دانند . از دیگر کتاب های این نویسندۀ سبزواری می شود از مانا و همه دیوارهای شهر نام برد که خود ، ثبتِ رنج ها و مصائب و رشادتهایِ مردمِ سلحشورِ این سرزمین است . همتِ ایشان،  پایدار و مُستدام باد.

*      *     *

اما یکی دیگر از چهره های سرشناس داستان نویسی سبزواری که رمان پرحجم "کبودان" او در سال های پیش از انقلاب نوشته شده ، "حسین دولت آبادی" است . چیزی که این نویسنده سبزواری را در تمام عمر به سفر واداشته، شناختِ  پستی و والایی هاست و چه کسی منکر آن است که به قول نیچه : پست ترین موجودات ، طفیلی ها هستند . در ابتدای انقلاب یک فیلم نامه تلویزیونی به نام "پاییز صحرا" را در هفت اپیزود می نویسد که کارگردان فیلم ، آن را به نام خودش جا می زند . با اینکه حسین دولت آبادی سالهایِ مدیدی ست که در فرانسه اقامت دارد ، اما او خلوت گزینی ست که انگار تنهایی و خلوتِ نوشتن ، دیگر جزء طبیعت ثانوی او شده است و برای همین است که ایشان می گوید : در خلوت و تنهایی ست که می شود کارِ خلاقانه کرد .

باری حسین دولت آبادی در دورانی که در ایران می زیست بارها و بارها در جستجوی کار و امرار معاش به جنوب و شرق و شمال و مرکز ایران سفرها کرده و در فرانسه هم ، اگر شده با کارِ نقاشیِ ساختمان و حسابداری و رانندگی تاکسی ، امرار معاش نموده و همه اینها تجربۀ گرانبهایی برای نوشتن و خلق آثاری ست که از آن میان می شود به آثارِ  زیرین اشاره کرد :

رمان کبودان 2-نمایشنامه های آدم سنگی و قلمستان 3-مجموعه داستان کوتاه 4-در آنکارا باران نمیبارد (رمان) 5-گدار (در سه جلد ،رمان ) 6-موریانه های قصر فیروزه (جلد اول) نقوش تخت جمشید(جلد دوم ) 7-زائران قصر دوران (جلد سوم ) 8-باد سرخ (رمان ) 9-چوبین (رمان)

البته باتوجه به اینکه همۀ این آثار ، به جز رُمانِ "کبودان" در خارج از ایران به چاپرسیده و دور از دسترس است بنابراین تنها به رمان کبودان اشاره ای می شود تا بگویم اوایل انقلاب من این رمان را اگرنه تمامش را – خوانده ام و استنباطم از آن ، فراخنای جایی ست که پر از اندوه و راندگی ستم است .

 جایی که از آن،  خروش مردانی می آید که آواره و سرگردان کار بودند و میان آفتاب گزندۀ  جنوب و دریای بیقرار و جزایر اطرافش مدام در جدال با ژاندارم و ناخدا و بیکاری هستند . آقای حسین دولت آبادی در این رمان نمایی از حرکت و کار و  شوربختی مردم جنوب ایران را به نمایش درآورده است . رمانِ اندوه زده ای که با "تُراب" ، قهرمان اصلی آن روایت می شود و فصلی از تاریخ سرزمین ما بیان می گردد.

*   *     *

در همسویی و انگشتِ  اشارتِ صنوبر نان برگِ گُل ، اینک نویسنده و داستان نویسی سبزواری دیگری به نام "مجید اسطیری" را می یابیم که او نیز در نگارش داستا نویسی سبزوار کتاب مجموعۀ  داستانی "تخران" را نوشته و جسته گریخته برخی داستانهای پراکندۀ  دیگری همچون آلاچیق را هم دارد .

امتیاز برجسته و خوب این نویسندۀ  سبزواری به پایین بودن سن و دقت نظر و فراگیری آموزش هایِ فنیِ داستان نویسی است که همچون یک نقاد زبده و علاقه مند ، آن را دنبال می کند و امید که در همسویی راه درست و مطابعت از آرمان های ادبیات داستانی بتواند به مقصود برسند.

از مجموع داستان های تخران باید به داستانی با عنوان "زهرِ مار" اشاره کرد که منظور نویسنده از آن ، اشاره به مشروبات الکلی است  که نویسنده به عمد ، از آوردن نام آن، پرهیز کرده و این شاید به خاطر حسِ تعلیقیی باشد که ایشان می خواهد اوج این تعلیق را در هنگام اِدرار کردنِ هادی ، درونِ سالاد الویۀ پسرِ  اَربابِ  مشروب خوار بیان کند که البته نکته  و اشکال عمده داستان در همین است که هیچ پیش زمینه و دلیل منطقی  که بتواند داستان را به سمت و سوی این نفرت و کینۀخلق الساعۀ  هادی به شهرام ببرد ، وجود ندارد .پیش رَس بودنِ  هر ایده و پیامی همیشه به داستان لطمه می زند . لذا در این داستان هم بزرگنمایی پیام و ایده ، بیش از پرداختن و بیانِ حرکتی ، موجب ضعف آن شده است . اما در مجموع ، جناب آقای مجید اسطیری با اعتماد به نفسی که در نوشته هایشان دارند ، امیدواریم که به جایگاه شایسته و ممتازی در داستان برسند و پشتوانه خوبی برای ادبیات داستانی ما باشند ، چنین باد .

*     *     *

اما در خاتمه این معرفی کوتاه و فشرده ای که از داستان نویسان سبزوار به عمل آمد می خواهم که از شخصیت برجسته ای به نام آقای "وحید افتخار زاده" نام ببرم که در مقام شناخت داستان و شناخت زوایای فنی آن از ورزیدگی و تسلط خوبی برخوردار است . و نیز در نوشتن داستان کوتاه ، نویسندۀ  توانایی است که توانسته است از جمله ، داستان "خرگوش ها" را در فرمی نو و کاوشی هوشمندانه بنویسد .افزون براین، ایشان مدتی است که در مشهد همراه آقای وحید حسینی ، انجمن داستان نویسی "ماتیکان" را اداره می کنند که موجب تحرک و پویایی انجمن مذبور شده اند . از این رو آقای افتخار زاده در جمع نویسندگان سبزواری ، یک مُباهات و یک قوّتِ  اَرزنده ای ست که امید است بتوانیم از نکته یابی ها و تجربه های مفید ایشان استفاده کنیم.

خوب در این مسیر بسیار کوتاهی که طی شد در مجموع ، ما توانستیم در همسویی انگشتِ راهنمایِ صُنوبر نان برگِ گُل ، با  رَهروان و نویسندگانی گام برداریم که در اندیشه آنها تخیلی از لُطفِ انسانی و سلامت نفس ، زبانه می کشد و می درخشد . مقبولیت راه روشنی که به معجزۀ  لعلِ  زبانشان ، دنیای شایسته ای ساخته می شود که به آن ، جانِ ادبیات می گویند .برچنین ادبیات سربلند و شایسته ای ، درود باد .     

حسین خسروجردی

هشتم فروردین 1393 –سبزوار

منبع : مجله اینترنتی اسرارنامه سبزوار   http://www.asrarnameh.com

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۴:۳۵
رضا حارث ابادی